گنجور

 
صائب تبریزی
 

غزال چشم تو ره بر پلنگ می گیرد

حباب بحر تو باج از نهنگ می گیرد

بود مصاف تو ای چرخ با شکسته دلان

همیشه شیر تو آهوی لنگ می گیرد

مکش سر از خط تسلیم عشق کاین صیاد

به دام موج ز دریا نهنگ می گیرد

چه طالع است که شیرازه سفینه من

مزاج اره پشت نهنگ می گیرد

به چشم جوهریان آب چون نگرداند؟

ز آب این گهر آیینه زنگ می گیرد

ز قید عقل، مرا هر که می کند آزاد

اسیری از کف اهل فرنگ می گیرد

درین دیار چه لنگر فکنده ای صائب؟

چه قیمت آینه در شهر زنگ می گیرد؟