گنجور

 
صائب تبریزی
 

غم را اگر برون ندهد سینه آینه است

گر زنگ را فرو خورد آیینه آینه است

مشاطه جهان، نظر پاک بین توست

عالم منورست اگر سینه آینه است

روشندلان ز پرتو مهرند بی نیاز

شمع و چراغ خانه آیینه آینه است

صافی دلان میکده را پاک دیده ایم

در دل نگیرد آن که ز کس کینه آینه است

از اهل دل حضور لباس نمد بپرس

قیمت شناس خرقه پشمینه آینه است

اخفای راز عشق تو در سینه چون کنم؟

سیماب، گوهر من و گنجینه آینه است

در روزگار خط تو چون آب و سبزه شد

با زنگ اگر چه دشمن دیرینه آینه است

از بس که صیقلی شده است از فروغ حسن

دیوار جلوگاه ترا پینه آینه است

با تیر غمزه تو کز آهن گذر کند

آن پر دلی که کرد سپر سینه آینه است

این آن غزل که گفت فصیحی پاکدل

گر زشت را نکو کند آیینه آینه است