گنجور

 
صائب تبریزی
 

گشاد دل به سخنهای آشنا بسته است

نشاط گل به سبکدستی صبا بسته است

تو گم نگشته ای از خویشتن، چه می دانی

که شمع رشته به انگشت خود چرا بسته است؟

مکن ملاحظه از شرم، حرف ما بشنو

که این طلسم به یک حرف آشنا بسته است

ز نقش اطلس و دیبا موافقت مطلب

که نقشهای موافق به بوریا بسته است

گناه روی به آیینه می کند نسبت

سیه دلی که کمر در شکست ما بسته است

چو موج محو شو اینجا که تخته تعلیم

در رسیدن دریا به ناخدا بسته است

ندیده سختی از ایام، دل نگردد نرم

که روسفیدی گندم به آسیا بسته است

فراغبال درین بوستان نمی باشد

که بوی سنبل و گل، دام در هوا بسته است

قدم ز خاک شهیدان کشیده ای عمری است

نصیحت که به پای تو این حنا بسته است؟

نماند ناخن تدبیر در کفم صائب

که این گره به سر زلف مدعا بسته است؟

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.