گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات
 

ما گرانی از دل صحرای امکان می‌بریم

یوسف بی‌قیمت خود را ز کنعان می‌بریم

همچو گل یک چند خندیدیم در گلشن، بس است

مدتی هم غنچه سان سر در گریبان می‌بریم

ریشهٔ ما نیست در مغز زمین چون گردباد

رخت هستی از بساط خاک آسان می‌بریم

گر چه چندین خرمن گل را به یکدیگر زدیم

دامن و دست تهی زین باغ و بستان می‌بریم

نیست برق خرمن گل، پنجهٔ گستاخ ما

ما به جای گل ز گلشن چشم حیران می‌بریم

می‌کند منزل تلافی راه ناهموار را

ما به امید فنا از زندگی جان می‌بریم

نیست صائب بی‌غمی از وصل گل آیین ما

ما ز قرب گل چو شبنم چشم گریان می‌بریم



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا نوشته:

بی‌قیمت در مصرع اول به‌معنی گران‌مایه و گران‌بهاست. یعنی چیزی که نتوان برای آن قیمت و بها تعیین کرد.

👆☹

رضا نوشته:

شاید هم «بی‌قیمت» به اعتبار کریمة «و شروه بثمن بخس دراهم معدودة و کانوا فیه من الزاهدین» (یوسف: ۲۰) بی‌قیمت به‌معنای معمول خود باشد و بخواهد بگوید: یوسفی که در کنعان قدر و قیمتش را نمی‌شناسند، با خود به‌جایی می‌بریم که قدرشناس او باشند.

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید