گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

صاحب صدر وجیه‌الدین که اندر روز بزم

با لباس جود او قد امل کوته بود

آن که جودش را چو از امید سائل فحل یافت

در نهان و مجلسی صد بار وقتی ره بود

بلبل باغ ثنای مدح او را خلعتش

همچو گل در عیبه‌های غنچه ته بر ته بود

پای بسته شد دلم از رشته لطفش خوش است

ورچه بر درگاه او مانند من پنجه بود

خیمه گردون ز عشق دود شمع بزم او

جمله روزن گشته سر تا پای چون خرگه بود

بنده را اسبی است اسبی چه یکی قحط روان

قحط چه قحط ار بود در عمرها گه گه بود

ور همه اره نهی از بهر رفتن بر سرش

وی قدم‌ها دوخته بر جای چون بر مه بود

از دو گام اشتر نبیند لیک بر وی ظاهر است

دانه جو گرچه اندر قعر صد گز چه بود

همچون او اسب ار به شطرنج اندر آری وان مباد

ذات او در عیب افزون‌تر ز مات شه بود

جوع سگ می‌دارد و هر جا که گل پیش آیدش

زاین قبل چون سگ همه میلش سوی روبه بود

در علف نشخوار کردن سخت نیکو ره برد

ور چه از سستی همه ساله عدوی ره بود

با چنان شایستگی‌ها مر ورا از جور چرخ

راتب جو منقطع گشته است روزی ده بود

هین حدیث بی‌جوی تقریر می‌کن زاین صفت

وای اگر گوید وجیه‌الدین که بر من نه بود

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب