گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

دل شرع و پشت هدی صدر عالم

که هرجا که وهم است برتر ز آنی

از آن خلق نیکو به سان بهاری

به آن دست زرپاش همچون خزانی

نه مر چرخ را بی‌تو کاری میسر

نه مر غیب را از تو سر نهانی

خضروار از آب حیوان لفظت

شده ذکر تو زنده جاودانی

سزد گر برآیی بر این بام ارزق

که مر دین اسلام را پاسبانی

ز علم آرزوی دل شرع گشتی

که در علم چون آرزو بی‌کرانی

ز گیتی هر آن کس گهر جست دادش

به چشم من و لفظ عذبت نشانی

ز لطفت سبک روح شد کل عالم

همین در عطابت نسیم گرانی

هر آن کس که دو مغزه بیند بداند

که در جود پاکان ز یک استخوانی

عوض یافتستم جوان‌بختی از تو

گرم خرج شد بر در تو جوانی

مرا با تو کاری است محض از پی تو

نه عشقی است آبی نه مهری است نانی

غلام توام از میان دل و جان

گرم می‌بخوانی و گر می‌برانی

چه گویم که من این چنین یا چنانم

مرا هر چه گونه که هستم تو دانی

مرا چون خریدی از این پس مکن رد

اگر چه در این یک شری بر زیانی

چو هست ای سر و سرور صدر عالم

دل خلق را بی‌تویی کار جانی

یکی سوی شهری اگر هست ممکن

که در زعم ادنی و نزدیک جانی

محال است بی‌روی تو عیش خرم

حرام است بی‌لطف تو زندگانی

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب