ای روی سخن را ز ثنای تو فروغی
وای نقد هنر را ز مدیح تو عیاری
انعام کفت مایه هر تیرهمعاشی
لطف سخنت مرهم هر سینهفگاری
بگرفته سخا و هنر و فضل ز دشمن
مانده صلف و کبر که هر مردی و کاری
تو میرشکاری و همانا که نیافتد
در دام تو مخلصتر از این بنده شکاری
نیکو نبود گشته به عهد تو نگارین
از خون جگر روی چو من مدحنگاری
گه این زندم بیگنه از بهتان تیری
گه آن نهدم بیسبب از تهمت خاری
هر لحظه به جرم دگر آلوده کنندم
اقبال چو برگشت چنین باشد آری
زاین سان که منم تهمت روزی همه خلق
یک ذره گناهی کنمی هرگز باری
مپسند که بیجرمی بدگوی فشاند
بر رای شهنشاهی زاین بنده غباری
بگذار که بدخواهم از پای درآرد
خاصه چو تو را هست کنون دستگذاری



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.