رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید کوتاه » شمارهٔ ۸

ای روی سخن را ز ثنای تو فروغی

وای نقد هنر را ز مدیح تو عیاری

انعام کفت مایه هر تیره‌معاشی

لطف سخنت مرهم هر سینه‌فگاری

بگرفته سخا و هنر و فضل ز دشمن

مانده صلف و کبر که هر مردی و کاری

تو میرشکاری و همانا که نیافتد

در دام تو مخلص‌تر از این بنده شکاری

نیکو نبود گشته به عهد تو نگارین

از خون جگر روی چو من مدح‌نگاری

گه این زندم بی‌گنه از بهتان تیری

گه آن نهدم بی‌سبب از تهمت خاری

هر لحظه به جرم دگر آلوده کنندم

اقبال چو برگشت چنین باشد آری

زاین سان که منم تهمت روزی همه خلق

یک ذره گناهی کنمی هرگز باری

مپسند که بی‌جرمی بدگوی فشاند

بر رای شهنشاهی زاین بنده غباری

بگذار که بدخواهم از پای درآرد

خاصه چو تو را هست کنون دست‌گذاری