گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

ای مجیرالدین ای عمر سخا عمرت باد

که تویی مرد سخا و دگران یکسر باد

خدمت از بنده بود بنده تو را می‌جویم

که مرا هر چه که بگشاد از آن بنده گشاد

میر داد و کرم امروز کف توست و جز او

والله ار هیچ کسی داد کرم داد نداد

گر مرا بندگی خدمت تو حاصل شد

سرو باری چه فرازد سر چون هست آزاد

جز ز جود تو ز جود که توان گشت غنی

جز به روی تو به روی که توان بودن شاد

من غنی گشته و جود تو همی بخش هنوز

کار بینید که با جود تو ما را افتاد

آمد اقبال و بر او جایگه خویش گزید

هم از آن روز که این بقعه فکندی بنیاد

آنکه صنعش سبب رونق و زیب خلد است

نزهت خلد در این بقعه فرخنده نهاد

چرخ هر لحظه به نام دگرش می‌خواند

گاه دانشکده و گاهی اقبال آباد

چشم روشن چو جهان را کنف این بقعه است

تا جهان است به تو چشم جهان روشن باد

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب