تا من آن طره مشکین پریشان دیدم
هر چه از درد و غم و محنت بتوان دیدم
خار بیداد تو خوردم هم از اول لیکن
بر گل افتاد مرا چشم و همه آن دیدم
در هوای تو همین لهو و نشاطی است که نیست
ور نه اندوه و غم و درد فراوان دیدم
دل بده حالی و خون میخور تا جان داری
الحق این عشق تو را کاری آسان دیدم
من چه دانم که سرشکم ز چه شد یاقوتی
من همین دو لب چون لعل بدخشان دیدم
بس که در عرصه آفاق بجستم لب و لب
تا از این گونه لبی از در دندان دیدم
گرد این گوی زمین گشتم بسیار آخر
تا بر اطراف مه از عنبر چوگان دیدم
از سر و سرو چمن سوسن حاصل کردم
وز بر مشک ختن لاله نعمان دیدم
لاجرم چشمه سوزن پر از آتش کردم
لاجرم صفحه زر پر در و مرجان دیدم
در سرم هست که پای از غم او باز کشم
سرنهاده چه روم پیش چو پایان دیدم
هر که را خلق از او دامن صحبت درچید
به تو نزدیکتر از گوی گریبان دیدم
زلفت ار کرد پریشانم شکر ایزد را
که ندیدم ز جهان تاش پریشان دیدم
با جمال تو ز خورشید سخن میگفتند
لیکن او را به گه نور نه چندان دیدم
من لب و روی نمیدانم از سر تا پای
هر کجا چشم من افتاد همه جان دیدم
ماه اگر گوید من هرگز خود را در نور
صد یکی از رخ و گلبرگ سمنسان دیدم
این از آن جنس محال است که گردون گوید
رتبت خویش بر از مفخر اقران دیدم
سر احرار مجیرالدین آن کس او را
همه فضل و کرم و دانش و احسان دیدم
آن خداوند که بادا شرف قدرم پست
گر چه قدرش به بلندی سر کیوان دیدم
آنچنان غرق کشیده است کمان اقبال
که همه قبضه برون رفته ز پیکان دیدم
زاین سپس ثروت از بخشش او خواهم جست
چه کشم منت هر عقد چو من کان دیدم
ای خداوندی کز زمره ارباب هنر
هر که را دیدم در شکر تو حیران دیدم
هر کجا از گل خلق تو یکی غنچه شکست
اندر آن موضع صد روضه رضوان دیدم
هر کجا جرعه جام تو به خاکی برریخت
اندرآن خاک دو صد چشمه حیوان دیدم
ذره خاک جناب تو به صد جان گفتند
بخرم بیشتری کاش چو ارزان دیدم
تا ز بیداد فلک نکنی با عدلت ذکر
کآن سخن او را از عدل تو پنهان دیدم
تیر عدل تو به عالم در و سندان بر جای
اینت احکام و ضلالت که ز سندان دیدم
تا چو ابر است حسودت همه تن اشکفشان
همه تن خنده تو را نیزه چو بستان دیدم
قحط بخت است عدو را که به او بر حقاً
به جز از تیر اگر هرگز باران دیدم
پوست بر سینه او پرده اندوه و غم است
پیرهن بر تن او خانه احزان دیدم
روی چون سفره درآورده به هم وز پی مرگ
بر سر پای همه عمرش چون جان دیدم
تا سر و کار عدوی تو بود با وطنش
نرود هیچ شکم بیش چو ویران دیدم
حاصل از چشم عدوی تو مرا اشعار است
جمله آبی که در این نیلی پنگان دیدم
ماه بیخاک جناب تو چنان تنک آمد
که بر او دایره خرمن زندان دیدم
نیست همچون دل و دست تو به فصحت هرگز
دشت برگشتم و صحرا و بیابان دیدم
طبع را نیز چو این مدح دگر بکری نیست
رفتم اندر حرم او و شبستان دیدم
بیقبول تو من ای یوسف مصری اقبال
غم بسی بیشتر از خسته کنعان دیدم
لیک شکر است اگر چند شبی دردم بود
آخر الامر ز الطاف تو درمان دیدم
این دل سوخته را باز دل و پشتی شد
واین تن دلشده را باز تنآسان دیدم
همه دندان زدن من ز پی لطف تو بود
ور نه هر جای دگر نیز بسی نان دیدم
منقطع نیست امیدم ز قبولت پس از این
چون سپهری را چون داغ تو بر ران دیدم
عرصه کی داشتمی بر تو من ای جمله کمال
مدحتی را که سراسر همه نقصان دیدم
لیکن این جرأت از آن قصه نمودم که در او
ذکر پای ملخ و مور سلیمان دیدم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.