گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

یا رب آن عهد کجا شد که دلم خرم بود

باره جور فلک بر دل من زاین کم بود

عمر شرمنده دلجویی شادی مانده

درد خجلت‌زده مرد می مرهم بود

روی جام می و لاله شد اگر پرخو شد

دیده ابر صراحی بد اگر پرنم بود

دو لب ساقی جان بخش شده همچو مسیح

قدح از روح شده حامله چون مریم بود

گه گه آن یکدم خلوت که بدی با دلدار

گوییا حاصل عمرم همه آن یک دم بود

ای همه راحت آن وقت که در دولت او

هر چه زآن نام توان برد و نشان جز غم بود

این همه هیچ مگیر آخر نی جامه فضل

به قبول سر اشراف جهان معلم بود

نور دین سرور دریادل گردون‌منصب

که اگر برتر گوییش ز گردون هم بود

چشم امید به او گشت اگر روشن گشت

طبع اقبال به او بود اگر خرم بود

اندر آن وقت که دل‌ها حجر اسود گشت

دلش از فیض سخا مایه صد زمزم بود

دست رادش را کس دست همی یاد نکرد

بر زبان‌ها به گه ذکر همه قلزم بود

خود نبوده است بسی عرصه عالم ور نه

رفت صیت کرم و جودش تا عالم بود

حلمش از عاجزیی نیست که دائم سر رمح

نه ز نامردی در مقنعه پرچم بود

جاهش از ذات شریفش دان از ثروت نی

مر سلیمان را آن ملک نه از خاتم بود

ای خداوندی کز دست تو گردد مکشوف

در سخا هر چه به نزدیک رجا مبهم بود

راز کآن فاش نمی‌گشت از این پیش ولیک

جود سرمست پریشان تو نامحرم بود

در رصد چون که بکردند ز رایی آغاز

چون ز اعداد کواکب همه آن معظم بود

چرخ را بر دل او هرگز تشدیدی نیست

ور چه صد شادی همواره دروند غم بود

عیش اعدای تو بوده است یقین گشت مرا

آن چه زاو چاشنی‌ای در دهن ارقم بود

بر تن خویش هوا چاک نزد کرته ابر

اندر آن روز که اعدای تو را ماتم بود

خانه فقرم در موج سخای کف تو

ماند آبادان با این همه بس محکم بود

راستی را ز تو شرمنده بدم زآنکه مرا

خاطری منجمد و طبعی خم در خم بود

روضه خلد تو بشکفته از آن گونه چه سود

که من سوخته را بلبل طبع ابکم بود

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب