گنجور

غزل شمارهٔ ۷۹۸

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل من دردمند تست درمانش نمی‌سازی

دلت بر وی نمی‌سوزد به فرمانش نمی‌سازی

تنم را خون دل خوردی و ترکش می‌کنی اکنون

عجب دارم ز کیش تو که: قربانش نمی‌سازی؟

ز کار من همی پرسی که چونست آن؟ نمی‌دانم

به دشواری کشید این کار و آسانش نمی‌سازی

لبت یک روز بوسی، گفت،خواهم داد، سالی شد

عجب گر باز از آن کشتن پشیمانش نمی‌سازی!

ترا تا تیر مژگان در کمان ابروان آمد

ندیدم سینه‌ای کآماج پیکانش نمی‌سازی

دلم را بارها گفتی که: سامانی دهی، اکنون

چو شد سرگشته می‌بینم که سامانش نمی‌سازی

نمودی: کاوحدی را جمع خواهم داشتن، اکنون

نباشی جمع، تا روزی پریشانش نمی‌سازی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان