گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

تا دل ما با تو کرد روی ارادت

هیچ نیاید ز ما مخالف عادت

گر چه کم ما گرفته‌ای تو ز شوخی

عشق تو افزون شدست و مهر زیادت

رنگ سلامت ندیدم و رخ شادی

از برمن تا برفته‌ای به سعادت

آنکه ز درد جدایی تو بمیرد

زنده نداند شدن به حشر و اعادت

داروی رنج خود از طبیب نپرسم

گر تو قدم رنجه می‌کنی به عیادت

همچو شهیدان تنش به خاک نپوسد

هر که به تیغ غم تو یافت شهادت

دایه بهمهرت برید ناف دل من

پس به کنارم گرفت روز ولادت

چشم تو آنجا که دست برد به دستان

سر بنهادند زیرکان به بلادت

اوحدی از درد دوری تو بنالید

با تو چو سودش نکرد صبر و جلادت

او نه به مهرت سری نهاد، که هرگز

خود ز زمین بر نداشت روی ارادت

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.