گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

بنگر بدان دو ابروی همچون کمان او

وآن غمزهٔ چو تیر و رخ مهربان او

انگشت می‌گزد به تحیر کمان چرخ

ز انگشت رنگ داده و انگشتوان او

گر جان من طلب کند، از وی دریغ نیست

بشنو، که این دروغ نگفتم به جان او

گو: بوسه‌ای به جان بفروش، ار زیان کند

دل نیز می‌دهم، که نخواهم زیان او

با دشمنان دوست کنم دوستی مدام

زیرا که غیرت آیدم از دوستان او

از وی بپرس حال من، ای باد صبح دم

باشد که نام من برود بر زبان او

آن کو به حسن فتنهٔ آخر زمان بود

ناچار فتنها بود اندر زمان او

آن موی او به پای رسد، گر فرو کشی

لیکن به لاغری نرسد در میان او

گویی طبیب خفتهٔ ما را خبر نبود:

کامشب نخفت تا به سحر ناتوان او

روزی که جان اوحدی از تن جدا شود

از دوستی جدا نشود استخوان او

از ذوقهای شعر روانش بسی که خلق

گویند: کافرین خدا بر روان او

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.