گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

نفسم گرفت ازین غم، نفسی هوای من کن

گر هم فتاد بردم،بدهی دوای من کن

دگری بهای خویش ار نستاند از تو بوسه

تو ز بوسه هر چه داری همه در بهای من کن

نه رواست زشت کردن به جز ای خوبکاران

دل من چه کرد با تو؟ تو همان بجای من کن

چو ز گردنم گشودی گره دو دست سیمین

سر زلف عنبرین را همه بند پای من کن

دل این بهانه‌جویان بگریزد از غم تو

تو حوالت غم خود به در سرای من کن

چه زنی به تیغ و تیرم؟ چه نخواهم از تو بوسی

رخ چون سپر که داری سپر بلای من کن

به دو روزه آشنایی چه نهی سپاس بر من؟

رخت آشناست، حالی، دلت آشنای من کن

همه پیرهن قبا شد ز غم تو بر تن من

تو ز ساعد و بر خود کمر و قبای من کن

چو بلای اوحدی را ز سر تو دور کردم

همه عمر تا تو باشی برو و دعای من کن

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

افسانه در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۵۷ نوشته:

گِرِهم فتاد بر دَم، به دَمی دوای من کن
این درست نیست؟؟؟
بدهی دوای من کن چه معنایی میده؟؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.