گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

مست آمدم امشب، که سر راه بگیرم

یک بوسه به زور از لب آن ماه بگیرم

دانم که: دهد عقل نکوخواه مرا پند

لیکن عجب ارپند نکوخواه بگیرم

تا هیچ کسم راز دل ریش نداند

این اشک روان بر رخ چون کاه بگیرم

هر چند بکوشید که بیگاه بیاید

من نیز بکوشم که ز ناگاه بگیرم

گر زانکه به بالای بلندش نرسد دست

در دست کنم زلفش و کوتاه بگیرم

از چاه ز نخ گر ندهد آب، چو دزدان

بر قافلهٔ عشق سر چاه بگیرم

دست ار به رکابش نتوانیم رسانید

باشد که عنان دل گمراه بگیرم

زان ساعد و زلف ار کمری سازم و طوقی

تاج از ملک و باج سر از شاه بگیرم

با اوحدی ار حیلت روباه کند خصم

من نیستم آن شیر که روباه بگیرم

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.