گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

بیا، بیا که ز مهرت به جان همی گردم

به بوی وصل تو گرد جهان همی گردم

تو خفته‌ای، خبرت کی بود؟ که من هر شب

به گرد کوی تو چون پاسبان همی گردم

ملامت من بیدل مکن درین غرقاب

تو بر کناری و من و در میان همی گردم

به پیشگاه قبول تو راه نیست، مگر

رها کنی، که برین آستان همی گردم

هزار بار شدم در غم تو پیر، ولی

دگر به بوی وصالت جوان همی گردم

قدم به پرسش من رنجه کن، که هر ساعت

بسان چشم خوشت ناتوان همی گردم

لبت بشارت کامی به اوحدی دادست

درین دیار به امید آن همی گردم

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.