گنجور

غزل شمارهٔ ۴۷۳

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فاش گشت آن ماجری، کز مرد و زن پوشیده‌ام

سر به سر گفتند آن کو تن به تن پوشیده‌ام

دوست تا احوال ما بشنید رحمت کرد و لطف

خود حدیثی گفتنی بود این که من پوشیده‌ام

چون مرا خاموش بینی از شکیبایی، بدانک

نالهای سر به مهر اندر دهن پوشیده‌ام

قالب و قلبم خیالی در خیالی بیش نیست

خود ندانم بر چه چیز این پیرهن پوشیده‌ام؟

یاد او را بر دل و دل را به جان پیوسته‌ام

مهر او در جان و جان اندر بدن پوشیده‌ام

من که از دشمن سخن گویم، تامل کن که چون

ماجرای دوست را زیر سخن پوشیده‌ام؟

اوحدی، گر دوست خنجر میکشد دستش مگیر

گو: بزن، کز بهر شمشیرش کفن پوشیده‌ام



🖰 در مرورگرهای رومیزی با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

آثار خوشنویسی و نگارگری مرتبط با اشعار را معرفی کنید