گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۷

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بباد صبا گفتم از شوق دوش

که: درکارم، ار میتوانی، بکوش

نشانی از آن نوشدارو بیار

که سودای او بردم از مغز هوش

نه زان گونه تلخست کام دلم

که شیرین توان کردن او را بنوش

رفیقا، مکن پر نصیحت، که من

ندارم دماغ نصیحت نیوش

مرا آتش عشق در اندرون

ز خامی بود گر نیایم به جوش

مکن دورم از باده خوردن، که باز

مرا تازه عهدیست با می‌فروش

دو چشم من از عشق او چون پرست

لبم گر بخوشد ز غم، گو: بخوش

چو آگه شوی از شب بیدلی

به روزش مرنجان و رازش بپوش

بهل، تا روم بر سر عشق من

چو من رفتم، آنگه ز پی می‌خروش

به کام بداندیش گشت اوحدی

که بر نیک خواهان نمیکرد گوش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور