گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

یار ار نمی‌کند به حدیث تو گوش باز

عیبی نباشد، ای دل مسکین، بکوش باز

چون پیش او ز جور بنالی و نشنود

درمانت آن بود که بر آری خروش باز

هر گه که پیش دوست مجال سخن بود

رمزی سبک در افکن و می‌شو خموش باز

ای باد صبح، اگر بر آن بت گذر کنی

گو: آتشم منه، که در آیم به جوش باز

حیران از آن جمال چنانم که بعد ازین

گر زهر می‌دهی نشناسم ز نوش باز

گفتی به دل که: صبر کن، او بی‌قرار شد

دل را خوشست با سخنانت به گوش باز

خواهم بر آستان تو یک شب نهاد سر

آن امشبست گر نبرندم به دوش باز

چون سعی ما به صومعه سودی نمی‌کند

زین پس طواف ما و در می‌فروش باز

گر اوحدی به هوش نیاید شگفت نیست

مست غم تو دیرتر آید به هوش باز

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.