گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۲

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عشق همان به که به زاری بود

عزت عشق از در خواری بود

دست بگیرد دل درویش را

دوست که در مهد و عماری بود

هم نکند صید چنان آهویی

گر سگ ما شیر شکاری بود

از گل و باغش نبود چاره‌ای

دیده که چون ابر بهاری بود

یار مرا می‌کشد از عشق خود

کشتن عشاق چه یاری بود؟

روز که بی‌وصل بر آید ز کوه

در نظر من شب تاری بود

هم بکند چارهٔ او اوحدی

چون شب رندی و سواری بود



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.