گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

عاشق کسی بود که چو عشقش ندی کند

اول قدم ز روی وفا جان فدی کند

دلبر، که دستگیری عاشق کند ز لطف

گر جان کنند در سر کارش کری کند

زهری که دشمنی دهد از بهر رنج، تو

بستان به یاد دوست بخور، تا شفی کند

بستم دکان مشغله را در به روی خلق

تا عشق او در آید و بیع و شری کند

از آستان نمی‌گذرم تا جفای او

خاکم وظیفه سازد و خونم جری کند

بر کشتگان تیغ غم او کفن مپوش

کان به شهید عشق که از خون ردی کند

مجنون که شب رود بر لیلی، شگفت نیست

روز از تحملی ز سگان حمی کند

باد هواست، چار حد آن خراب کن

هر خانه را که جز هوس او بنی کند

ای اوحدی، ز هر چه کنی کار عشق به

آیا کسی که عشق ندارد چه می‌کند؟

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.