گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

چون عشق در آید، قدم سر بنماند

عشقت به بر آید، چو ترا بر بنماند

توحید به جایی برساند قدمت را

کش نیک و بد و مؤمن و کافر بنماند

آنست ریاضت که: چو زان بوته برآیی

از ذات تو جز روح مصور بنماند

چندین به میسر شدن کار چه نازی؟

آنست میسر که: میسر بنماند

ای سر بگریبان هوس بر زده، می‌کوش

کان دامن آلوده چنان تر بنماند

روح تو چو مرغیست درین راه،چنان کن

کندر گل تشویر تو چون خر بنماند

در حلقهٔ عشق ار نبود نفس ترا راه

هش‌دار! که چون حلقه بر آن در بنماند

آن کس که به زر فخر کند خاک به از وی

آن روز که در کیسه او زر بنماند

ای اوحدی، آن نام طلب دار، که او را

بر جان بنویسند چو دفتر بنماند

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.