گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

هیچ روز آن رخ به فرمانم نشد

درد دل برداد و درمانم نشد

دوش راز عشق او بر مرد و زن

قصد آن کردم که برخوانم، نشد

صبر از آن دلدار و دوری زان نگار

گر چه می‌گفتم که: بتوانم، نشد

از شکایت‌ها که هست این بنده را

یک سخن در گوش سلطانم نشد

نیست یک شب، کز غم آن ماهرخ

ناله و زاری به کیوانم نشد

کی فراموشم شود یادش ز دل؟

نقش او چون هرگز از جانم نشد

خود نه او پیشم نمی‌آید به روز

شب خیالش نیز مهمانم نشد

بارها گفتم که: گر دستم دهد

داد ازان دلدار بستانم، نشد

اوحدی گفت: آن پری در عشق ما

نرم شد خیلی، ولی دانم نشد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.