گنجور

 
عرفی شیرازی
 

کسی کو دلگشا ماند دلش چون سنگ می‌بینم

از آن در خوشدلی هم خویش را دلتنگ می‌بینم

به راه عشق هرکس کوشش دارد به غیر از من

که دائم چند و چون در منزل و فرسنگ می‌بینم

ندانم کین پریشان دل چه می‌خواهد ز جان خود

مدام این شیشه را در گفت‌وگو با سنگ می‌بینم

همین غم‌ها به عهد جهل بود اما نمی‌دیدم

همانا این ستم‌ها را من از فرهنگ می‌بینم!

تو حق بینی و من هم ای حکیم این جنگ بی‌سوداست

تو خاصیت ز گوهر بینی و من رنگ می‌بینم

نقاب از چهره تا افکنده خورشید تابانم

ز شرم بی‌نقابی با قضا در جنگ می‌بینم

نمی‌دانم که عرفی را چه معنی می‌خلد دردل

که بازش های‌های گریه هر آهنگ می‌بینم