گنجور

 
عرفی شیرازی
 

مردم و دارد جمال او دلم روشن هنوز

نور می بارد ز نخل وادی ایمن هنوز

بوی پیراهن دماغ پیر کنعان میگزد

ورنه باد مصر دارد بوی پیراهن هنوز

بسکه دوش از ردود دل کاشانه را پر کرده ام

خاک گشت و روشنائی نیست در گلخن هنوز

بعد مردن بین که از صبح ازل معشوق و عشق

روبهم تازند نی دستست و نی دامن هنوز

در بهاران می وزد باد نشاط انگیز لیک

یک گلی زین باغ نشگفته است در گلشن هنوز

حرف مسند گاه جم عرفی میاور بر زبان

با چنان مستی که میدانی ره گلخن هنوز