گنجور

 
عرفی شیرازی
 

برغم تو به چون لبت پیاله بنوشد

بروی گرم تو ساقی که خون تو به بجوشد

بهای گوهر یوسف کسی چو او نشناسد

همان به است که او را کسی باو نفروشد

کسی به بندگی آرد که در شمائل طاعت

در بهشت نه بندد بروی خویش نپوشد

غبار کوچه راحت بدامنش ننشیند

لباس درد تو بر هرکه روزگار بپوشد

نگویمت که مزن تیغ جور بردل عرفی

رضا بده که پس از مرگ در لحد بخروشد