گنجور

 
عرفی شیرازی
 

بیار باده که جانم دمی زناله برآید

هزار زمزمه از دل بیک پیاله برآید

بشوی نامه دانش بجو رساله مستی

بود که فال مراد تو زین رساله برآید

بنوش جامی و آسوده شو ز وسوسه غم

چه غم خوری که چنان کارت از حواله برآید

مچش که شعبده میزیان دهر بلند است

اگر بزهر نیالوده یک نوله برآید

بدین جمال اگر بگذری بسوی گلستان

ز گلبنش گل و برگ هزار ساله برآید

بمطلبی نفکند است سایه همت عرفی

که از قبول دعاها زدست هاله برآید