گنجور

شمارهٔ ۵۳

 
عرفی
عرفی شیرازی » مثنویات
 

عشق کو کز دل و دین نام و نشان گم باشد

اهل دل باشم و ایمان زمیان گم باشد

ای خوش آن حسرت دیدار که گردد زدلم

صد حکایت بدهان جمع و زبان گم باشد

ای خوش آن بیخودی ذوق که بر خوان وصال

راه آمد شد دستم بدهان گم باشد

تا ابد مشهد مانکهت دل خواهد داشت

بوی گل نیست که در فصل خزان گم باشد

عرفی از روز ازل گم شده کار خود است

فرصتش کو که بکام دگران گم باشد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر