گنجور

 
عرفی شیرازی
 

من صید غم عشوه نمائی که تو باشی

بیمار بامید دوائی که تو باشی

لطفی بکسان گر نکند عیب بگیرند

غارت زده مهر و وفائی که تو باشی

مردم همه جویند نشاط و طرب عیش

من فتنه و آشوب بلائی که تو باشی

ای بخت زشاهی بگدائی نرسیدیم

در سایه میمون همائی که تو باشی

از بس که ملائک بتماشای تو جمعند

اندیشه نگنجد بسرائی که تو باشی

خورشید بگرد سر هر ذره بگردد

آنجا که خیال تو و جائی که تو باشی

عرفی چه کند گر بضیافت بردش وصل

با نعمت دیدار گدائی که تو باشی