گنجور

 
عرفی شیرازی
 

تا تیغ بکف یابی بر نفس دو دستی زن

تا سنگ بدست آید بر شیشه هستی زن

چون مرغ چمن تا کی برآب و هوا کوشی

پروانه صفت خود را برشعله پرستی زن

اندوه مسلط کن بر شادی دون فطرت

شمشیر بلندی را بر تارک پستی زن

نادیده عدم خامی در زن بوجود آتش

چون سیر عدم کردی بازآ در هستی زن

در راه طلب عرفی با هوش و سبک میرو

چون پای زپی ماند برکوچه مستی زن