گنجور

 
عرفی شیرازی
 

بود یکی انجمن آرای عشق

رنج شمارنده سودای عشق

سایه نشین علم دوستی

بر دل او فتنه غم دوستی

در حرم دوستی آورده عهد

وز غم دل با غم دل بسته عهد

برده بهمسایگی دوست دل

دل که در و سایه بود اوست دل

گه زوی از هستی غم زهر خند

مست شدی بیغمی هوشمند

لوح وی از نقش دوی ساده بود

با الم دوست در افتاده بود

بسکه محبت دلش افکار کرد

رنج محبت بدلش کار کرد

نغمه گلو گیر و نفس تنگ بود

عود نفس ریش و دل آهنگ بود

تازگی اما ز کلش رو نتافت

منع تبسم بلبش در نیافت

زمزمه برداشت که ای دوستان

ای همه آرایش این بوستان

هر که ببستان منش کار هست

با منش اندیشه بازار هست

میروم اکنون بود اعم رسید

زود به یغمای متاعم رسید

بیدل ودستی ز ثمر بی نصیب

گفت که ای نغمه سرا عندلیب

بوسه بلب می شمرد جان تو

در عجبم از لب خندان تو

عیش فروشنده تر از لاله زار

تازه تر از روی عروس بهار

چون لب وی این در بی آب سفت

ذوق تبسم به نفس داد و گفت

ای قدمت دور ز بازار دوست

بی خبر از مژده دیدار دوست

گوهر جان بی حد و ارزان بود

صاحب دل را چه غم از جان بود

ارزش دل بیشتر آمد ز جان

آن بفروش این بستان رایگان

روح یکی ذره بی حاصل است

آب وی از چشمه راز دل است

ذره بود تشنه لب آفتاب

مهر کی از چشمه کس جوید آب

جان دوسه روزی که بود شهر بند

جنبش دل آوردش در کمند

جون بگشاید زکمندش گره

دوری از آمیزش بیگانه به

زندگی آنکه بغم شاد زیست

از اثر دل بود از روح نیست

گر برود از الم آزاد باد

وز بنشیند ز غمم شاد باد

دل که بود چشمه سودای دوست

زندگی اهل محبت بدوست

آنکه دهد روح بوی ساز و برگ

گوبستان مایه مهلت ز مرگ

عرفی از اندیشه جان باز گرد

هر چه نه دل از غم آن باز گرد

شمع که سرتا بقدم دل بود

روشنی دیده محفل بود

چهره بر افروز و غم دل فشان

گوهر جان در قدم دل نشان

دل به طواف حرم طور بر

سینه به دریوزه منصور بر

تا لمن الملک بر آرد نفس

شعله زند نور انا الحق ز پس

کفر تو آرایش ایمان کند

نام دلت صدر شهیدان کند