گنجور

 
عرفی شیرازی
 

چه دورست اینکه نفع از گردش گردون نمی بینم

غم لیلی نمی یابم دلی مجنون نمی بینم

رواج بیغمیها بین که با آن مردم آزاری

چه مختها که میدیدم زدهر اکنون نمی بینم

بهر کامی شهید غمزه زین پیش میدیدم

در این عهد استخوان زاغ در هامون نمی بینم

مگودرمان درد از دست دل بگذار و راحت من

کدامین راحتی زین درد روز افزون نمی بینم

مگر راه خیال غمزه ات بر سینه ها بستی

که برخاک شهیدان چشمهای خون نمی بینم

نمی رنجم اگر حق وفای من نمیدانی

که با این حسنت از حسن آفرین ممنون نمی بینم

مکن آغاز صلح انگیختن عرفی تحمل کن

که رنگ آشتی با آن رخ گلگون نمی بینم