گنجور

 
عرفی شیرازی
 

منم که بهر دل اسباب داغ میدزدم

نسیم گلشن غم در دماغ میدزدم

دمی که بر نفس اهل درد میجوشم

هزار شعله زدود چراغ میدزدم

زبهر آنکه چکانم بکام تشنه لبان

بآستین نمک و خون داغ میدزدم

دگر بوادی ایمن رسم و گرنه که من

زگرد بادیه کحل سراغ میدزدم

زنم بفصل خزان عرفی از چمن بی فیض

ترانه ز نواهای زاغ میدزدم