گنجور

 
عرفی شیرازی
 

زمن نبود فغانی که دوش میکردم

نصیحت غم روی تو گوش میکردم

فغان نه شیوه اهل دلست ای بلبل

وگرنه من زتو افزون خروش میکردم

گرم بمجمع افسردگان قدم میرفت

بناله همه را شعله نوش میکردم

زصد وصال نیاید شب آنچه من بخیال

زشیوه های تو با عقل و هوش میکردم

چنان حلاوت لعل تو می ستودم دوش

که نیش را متأثر زنوش میکردم

اگر بر ازفشانی لبم اجازت داشت

چها بعابد طاعت فروش میکردم

نهم باینهمه تردامنی همان عرفی

که عیب زاهد پشمینه پوش میکردم