گنجور

شمارهٔ ۱۱۰

 
عرفی
عرفی شیرازی » مثنویات
 

ز معموری بتنگم جز دل ویران نمیخواهم

چو سلطان محبت ملک آبادان نمیخواهم

کسی تا کی پریشان جنبش و سر درهوا باشد

دگر یار جنونم عقل سرگردان نمیخواهم

نه داغ تازه میخارد نه زخم کهنه می کاود

بده یارب دلی کاین صورت بیجان نمیخواهم

به تسکین دل غم دوستم ناصح چه میگوئی

اگر شیون ندانی این زدن دستان نمیخواهم

ز عالی دودمان عشقم ز راحت بود ننگم

برهمن زادم و کیش مسلمانان نمیخواهم

گر آب خضر نوشم بایدم از عشق فرجامی

اگر خونم دهی می نوشم و فرمان نمیخواهم

میفشان نشتر الماس بر داغ دلم عرفی

تهی دستم بسر جمعیت و سامان نمیخواهم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن