گنجور

 
عرفی شیرازی
 

از باغ چنان رخت ببستیم و گذشتیم

شاخی ز درختی نشکستیم و گذشتیم

دامن کش ما بود فریب غم ناموس

زین کشمکش بیهده رستیم وگذشتیم

هر گه که بما راحتیان راه گرفتند

لختی دل آن طائفه خستیم وگذشتیم

پا بست در آتش زدن و رفتن از این دشت

خود را بدل سوخته بستیم وگذشتیم

گفتند که از کعبه گذشتن نه زهوش است

گفتیم که ما مردم مستیم وگذشتیم

صد جا بکمند آمده بودیم درین راه

چون برق زبند همه جستیم وگذشتیم

هر گاه که چشم من و عرفی بهم افتاد

در هم نگرستیم وگرستیم وگذشتیم