گنجور

 
عرفی شیرازی
 

بحر هنر ، حکیم ابوالفتح ، کان فضل

ای آنکه جز بمنهج اولی نیامدی

هم سیرت تو زیور دین است کو بشکل

جز نقشبند زینت دنیا نیامدی

کی بود کز چمن بچمن در بهشت جاه

نازک نهال رفتی و طوبی نیامدی

صد زیب یافت انجمن خاک و هیجگاه

از روزن قمر بتماشا نیامدی

نفروخت مشت خاک طمع هیچکس که تو

با گنج شایگانش بسودا نیامدی

چون معن گفت مظهر باذل منم بگو

کز مجمع مظاهر اسما نیامدی

بر صحن آسمان چو فرود آمدی ز بام

جز توتیای چشم ثریا نیامدی

آمد هما ردیف تو براشهب وجود

درسلک نظم دهر مقفا نیامدی

از غایت یگانگیت در هجوم شوق

اندیشه را بذهن مثنی نیامدی

یکشب نرفت گزهوس اتصال تو

صدره بخواب زهره و شعری نیامدی

فردوس منظرا ، فلک آرای مسندا

ای آنکه جز بکام احبا نیامدی

میجوشد از لبم سخنی گوش کن که تو

جز نکته پرور دم عیسی نیامدی

رفتی بصید همره جمشید روزگار

گفتی که اینک آمدم اما نیامدی

از بسکه ناامید ز زود آمدن شدم

گویم بخود بسهو که فردا نیامدی

گرشاه مانع است میا گرچه گویمت

کز شوق مردم و بتماشا نیامدی

ور داغم از کرشمه دیر آمدن کنی

این بس که پیش از آدم و حوا نیامدی

باز آی و سایه بر سرما کن که درجهان

فارغ ز ننگ تربیت ما نیامدی