گنجور

 
عرفی شیرازی

گفتم نکنم ز کین فراموش

در حشر مکن همین فراموش

کو زخم کرشمه ای که از ذوق

بر لب شود آفرین فراموش

خون جوش نمی زند ز خاکم

از کشته مکن چنین فراموش

صیدی گذرد که از خرامش

صیاد کند کمین فراموش

از نکهت او نسیم کرده است

بوی گل و یاسمین فراموش

صد شکر که صاحبان خرمن

کردند ز خوشه چین فراموش

جسم ار نه مطیع امر باشد

دانسته کند مکین فراموش

وین کاش گرم چو باد ناید

دنیا شودم چو دین فراموش

از بیم شکوه بر زبانم

چون گریه در آستین فراموش

می می کند از کرشمهٔ تو

افروختن جبین فراموش

از کلک من ار غذا گرفتی

کردی مگس انگبین فرموش

یاران بکنید یاد عرفی

می خواستمش چنین فراموش