گنجور

 
عرفی

هر سوخته جانی که به کشمیر درآید

گر مرغ کباب است که با بال پر آید

بنگر که زفیضش بشود گوهر یکتا

جاییکه خزف گر رود آنجا گهر آید

وآنگه بچنین فصل که در ساحت گلزار

از لطف هوا چاشت نسیم سحر آید

از بلبل خاموش دل باغ گرفته است

او را چه گنه محمل گل دیر ترآمد

گل هم چه کند باد صبا خواست که عرفی

آید سوی کشمیر وگلش بر اثر آید

گوهفته ای از شاهد گل حجله تهی باش

تا بلبل شیراز در این باغ در آید

نشکفته گل اما بمثل بر رگ شاخی

گر پایه نهم خون گلم تا کمر آید

وقت است که کل برفکند پرده زرخ باز

زآنسان که زفانوس چراغی بدر آید

مهتاب گل از هم بشکافد قصب شاخ

وز لمعه او سیب قمر لعل تر آید

فردوس بدروازه کشمیر رسیده است

کو مدعیی گر نگرنده است درآید

زیبایی کشمیر گرش باعث عشوه ست

من میخرم ار زال فلک عشوه گر آید

این سبزه و این چشمه و این لاله و این گل

آن شاخه ندارد که بگفتار در آید

آن چشمه که رضوان چو رود تشنه بسویش

کوثر بسرش تیزتر و تشنه تر آید

آن لاله که هنگام تراشیدن خارا

از رخنه سنگ و دهن تیشه برآید

در چاشت که از شبنم گل گرد فشانست

آن باد که در هند گرآید جگر آید

تا رنگ گلی نشکفد از تابش خورشید

حربا نکند میل که خورشید برآید

از بسکه کند جذب رطوبت خطرش نیست

گر ساغر چینی ز هوا بر حجر آید

حاجت بدوزخم ارفتدش قطع محال است

گر سنگدلی مایل قطع شجر آید

زن کز مدد نشو و نما، زخم نخستین

مصمت شده تا زخم دگر بر اثر آید

کشمیر بهشتی است فریبنده که شبلی

آید چو در او، صومعه بروی سقر آید

طاووس مثالی که نیفشاند پر و بال

هر لمحه برنگ دگر اندر نظر آید

زیبنده عروسی که نیفزوده جمالش

هر دم بنظر خوشتر و شاداب تر آید

هر لحظه که شاداب و ترش بینم ، گویم

بگشای بغل بو که در آغوش درآید

یاد از روش خود کنم و بزم خداوند

هر گه که صبا از چمنش جلوه گر آید

چون بوی گل آید کنم از انجمنش یاد

تا نگهت گل مایه صد درد سرآید

هر گه که بعزم سفر از شوق تو عرفی

آید بوداع وی و با چشم تر آید

زاری کند از شش جهت آغاز که مشتاب

کین فصل و سه فصل دگرم بر اثر آید

لیک از همه خلدست که بی طوف جنانت

چندان نکند مکث که وقت ثمر آید

کشمیر بر او واله او واله کشمیر

اما نه چنان کش بدل از دیده در آید

کارش همه انباشتن چشمه گریه است

هرگاه که سیمای تو در اندر نظر آید

ترسد که در این خاک چو از شوق تو گیرد

خون جگرش گل شود آنگه بدر آید

از بسکه ملایم صفت افتاده هوایش

بیم است که آه سحرش بی اثر آید

حکم تواش آورد بکشمیر و گرنه

کی از سر آن خاک بخاک دگر آید

می آید و می سوزد از این رشک که کشمیر

چون یافت که آید به کجا بر اثر آید