گنجور

شمارهٔ ۹۱۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

هر چه در هستی ما هست چنان در بازیم

که اگر سوزن با ما بود آن در بازیم

در وفا تا بتوانیم چه تقصیر کنیم

با تو ما را به دل آن است که جان در بازیم

جانِ جانی تو اگر جان نبود جانان هست

اصلِ سرمایه توی سود و زیان در بازیم

چون که پیدات نهان است و نهانت پیدا

شرط آن است که پیدا و نهان در بازیم

و الله ار کون و مکان بی تو پشیزی ارزد

هستیِ ما چه زند کون و مکان در بازیم

از تو ما را به بهشتی نتوان قانع شد

گل ستانی چه بود هر دو جهان در بازیم

کفر و دین هر دو به یک جو چو تو با ما باشی

هر چه غیرِ تو بود با تو روان در بازیم

بی‌تو خود سایه‌ی طوبا تفِ دورخ باشد

با تو فردوس ببخشیم و جنان در بازیم

ناز بس گر سخن این است و نزاری ماییم

دل به دیوانگی و سر به زبان در بازیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام