گنجور

شمارهٔ ۸۱۵

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

تا ساکنِ کنجِ محنت آبادم

هرگز نفسی نرفتی از یادم

قدرِ شبِ وصلِ تو ندانستم

دور از تو به روزِ محنت افتادم

سیر از غمِ تو نمی شوم با آنک

بر کند غمت ز بیخ بنیادم

فریاد برم به شحنه از جورت

زیرا که نمی رسی به فریادم

نومید نمی شود دلم از تو

از بندگی جز از تو آزادم

توگر به جمال رشک شیرینی

من نیز به محنت تو فرهادم

امروز نزاری ام که از زاری

گر آه کنم بمی برد بادم

از تو گله چون کنم معاذ الله

همواره ز بخت خویش ناشادم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.