گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

بیار باده و ما را ثلاثه ای در بند

که عزم توبه نداریم بعد از این یک چند

بساز مطرب مجلس اساس خوش عملی

که من نمی شنوم قول هزل دانشمند

حریف اهل تکلف نی ام که ایشان را

حجاب عقل نماید به ذوق چون گل و قند

ز زاهدان مقلد ببر گرت باید

که عمر خوش گذرانی به لولیان پیوند

غلام مجلس بربط زنان شنگولم

که همچو چنگم در گردن افکنند کمند

مرا حریف مخالف ز پرده عشاق

چنان بساخت که در پرده عراق افکند

چو چشم بد بکنیدم ز روی نیکو دور

گرم بر آتش سوزان نهند همچو سپند

هنوز ترک نصیحت نمی کند پدرم

چه می کند پدر مشفق از چنین فرزند

مرا غرض دف و چنگ است و رقص بذله و نای

ز لولیان دگرم هیچ نامده ست پسند

نه مرد صحبت اهل دلست گر زاهد

به دیدنی چو نزاری نمی شود خرسند