گنجور

شمارهٔ ۴۶۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

یارِ ما ولوله در عالمِ راز اندازد

گر نقابی که برانداخته باز اندازد

خوشش آن قامت و بالا که خود استادِ ازل

کسوتِ حسن به بالایِ دراز اندازد

ساقیا باده دمادم ده و با چنگی گوی

تا ز آهنگِ عراقم به حجاز اندازد

دشمنِ سختِ من است آن که حدیثِ من و دوست

نه به عکسِ روشِ عقل فراز اندازد

بارها خواستمش گفت که یک حلقه از آن

زلف در حلقِ ملامت گرِ راز اندازد

غیرتم باز پشیمان کند و داند عقل

که خیالم به چنین فکرِ مجاز اندازد

چشم بر هم مزن ای دیده که برخواهد خاست

فتنۀ تازه به هر غمزه که باز اندازد

واعظی گفت به مقصد نرسد الّا آن

که به مسجد رود و سر به نیاز اندازد

خود خیالِ تو نزاریِ خراباتی را

نگذارد که مصلاً به نماز اندازد

هر که محمود بود بر همه عالم بندد

درِ آن دیده که بر رویِ ایاز اندازد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام