گنجور

شمارهٔ ۲۶۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

ز حد گذشت وز اندازه انتظار ای دوست

هَلاک می شوم آخر روا مدار ای دوست

ز دیده در قدمِ صورت خیالِ تو دوش

هزار دانه ی دُر کرده‌ام نثار ای دوست

شبی که بی تو به روز آورم به صد زاری

به خون دیده بگریم هزار بار ای دوست

دلم که معتکفِ قبله ی سلامت بود

شده ست چون سرِ زلفِ تو بی قرار ای دوست

مرا مگوی که اسرارِ عشق محکم دار

نداشتم دلِ خویش آخر استوار ای دوست

دلم ببردی و جان می بری ببر چه شود

دریغ نیست چه داری دگر بیار ای دوست

مرا ز رویِ تو کآرامِ جانِ ممتحن است

ضرورت است جدایی نه اختیار ای دوست

فراغت است بحمدالله از وجودِ منت

که گشته ای تو به از من هزار بار ای دوست

عجب که نام نزاری چنین که مغروری

به خاطر تو درآید به روزگار ای دوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام