گنجور

شمارهٔ ۲۶۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

بدان خدای که مثلت نیافرید ای دوست

که در فراقِ تو کارم به جان رسید ای دوست

زمانه آنکه مرا دست می برید از تو

خوشا حیات اگرم سر نمی برید ای دوست

فراقت از که درآموخت رسم قصّابی

که پوست از منِ بیچاره در کشید ای دوست

در آفرینشِ من وقتِ صنعِ جان ایزد

نخست مهرِ تو در کالبد دمید ای دوست

ز من چرا برمیدند عقل و صبر و شکیب

اگر وحوش ز مجنون نمی رمید ای دوست

مگر کسی که دلش نیست ورنه رقّت کرد

هر آفریده که فریادِ من شنید ای دوست

به روزگار حکایت کند نزاریِ زار

قیامتی که ز نادیدن تو دید ای دوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام