گنجور

شمارهٔ ۱۳۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

همین که از برم آن سرو سیم تن برخاست

سحاب دیده خون ریز موج زن برخاست

چنان ز قلزم چشمم روانه شد طوفان

که موج تا به میان از کنار من برخاست

به هر مقام که شد از خروج خلق نفور

نفیر روز قیامت ز تن به تن برخاست

غلط شدم که نقاب از جمال خود برداشت

خروش روز قیامت ز انجمن برخاست

صبا ز جیب عرق چین او چو برخیزد

چنان دمد که نسیمی که از چمن برخاست

ز غنچه تا ورق نازکش برون آمد

هزار خار ز اطراف نسترن برخاست

خیال رویش از آنگه که در نظر بنشست

ندیده ام نفسی خوش که از بدن برخاست

من و محبت و آلایش بدن هیهات

چنبن محال ز افعال اهرمن برخاست

مگر منازعتی شد میان دیده و دل

به کار هر دو نزاری ممتحن برخاست

جمال شاهد جانان به داوری بنشست

میان دیده و دل این همه سخن برخاست

کمند زلف نمود از حجاب و گفت چنین

هزار فتنه ازین زلف پر شکن برخاست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام