گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

الا ای جگر گوشگانِ پدر

بخوانید این پندِ من سر به سر

به گوشِ خرد راز من بشنوید

به ابیاتِ تعلیم من بگروید

هنر باید آموخت از در به در

کم از کم بود مردم بی هنر

سرایی ست بی در، سری بی کلاه

درختی ست بی بر، چهی بی میاه

ملک زادة بی هنر دون بود

وگر از نژادِ فریدون بود

که سگ را که هست از هنر دستگاه

بود بر نسیج و نسخ پادشاه

سر هر هنر چیست ای جانِ باب

نگه داشتن حدِّ خود در شراب

اگر صد هنر داری و بدخوری

دریغا که آبِ هنر می بری

درونش فرشته ست و بیرون بلیس

که علمش شریف است و نفسش خسیس

چو نفس خسیسش درآید به کار

همه علم و فضلش شود تار و مار

هنر عیب گردد شود فخر عار

اگر بدخوری می نکو پاس دار

شراب گران و تنک حوصله

رهت بر صراط است و پای آبله

اگر هوشمندی ره حق بسیچ

ز تعلیم و تنبیه گردن مپیچ

توان کرد اگر در دل افتد هراس

ز بدمست و بد خفت و بد خوقیاس

ز مست امتحان کن نه از هوشیار

ز دیوانه باید گرفت اعتبار

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.