گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

پدر رحمت الله چو آگاه شد

که دستم ز تدبیر کوتاه شد

به من گفت جان پدر هوش دار

به سمع رضا پندِ من گوش دار

جهان دیده و تجربت کرده‌ام

بسی سرد و گرم جهان خورده‌ام

جوانی و ناباکی و بی‌خودی

بود ضدّ دانایی و بخردی

ولی چون در آیند ازین پهن دشت

برین پل ضرورت بباید گذشت

بیاموزمت شرط می خوارگی

بر آن جمله خوکن به یک بارگی

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.