گنجور

بخش ۱۲ - یار عهد جوانی

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » دستورنامه
 

به عهد جوانی چنان بودمی

که از سایه خود رمان بودمی

ملول از خود و از همه کس نفور

به اندوه نزدیک از انبوه دور

چنان فکرم از خویشتن می‌ربود

که آسایش از خواب و خوردم نبود

به سودا چنان مشتغل بودمی

که بی‌بهره از آب و گل بودمی

چو فرهاد شوریده در کوه و دشت

بسی گشته‌ام بشنو این سرگذشت

چه می‌گویم ار بازیابی رموز

نرفت از سرم شورِ شیرین هنوز

زمانی نبودم ز می ناگزیر

که هم پای مردست و هم دستگیر

مددگارِ فکر شبان روز من

نمودار طبع نوآموز من

چو بار موافق ندیدم چو می

شب و روز خالی نبودم ز وی

چنان با خودش هم نفس کردمی

که بی او نفس برنیاوردمی

چنان با دم من دمش در گرفت

که ملک وجودم مسخر گرفت

ولیکن به بیداد در ملک من

تصرّف نیارست کرد اهرِمن

چنانش به انصاف میداشتی

که بیگانه در ملک نگذاشتی

چو بیرون نشد حکمش از اعتدال

طبیعت به تدریج کرد احتمال

ازین پیشم این بیت اوراد بود

که بر بادم از طبع وقّاد بود

مرا راح روح اللهی دیگرست

که روحم ازو بوده در پیکرست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام